حكيم ابوالقاسم فردوسى
113
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كه پيكار خيزد ، ديگر نبايد به فرزند و گنج و سپاه و آزرم سالار و فرمان شاه انديشيد . ليك مرا روزگار سختى در پيش است ، پس چرا بايد جان خويش را دادن ؟ اگر بيژن جوياى جنگ است ، پس زرهش كجاست ؟ اگر هم كه زره دارد ، پس از من چه مىخواهد ؟ بيژن جنگساز كه چنين شنيد ، به پدر گفت : ما را به زره تو نيازى نيست . تو مىپندارى كه در سراسر گيتى ، همهء مردان با زره تو هنرها مىكنند . ليك بدان كه چون زره سياوش هم نباشد ، باز هم گردنكشان آبرو بجويند . بيژن ، اين بگفت و اسپ را از ميان سپاه برانگيخت تا به آوردگاه آيد . دادن گيو ، زره سياوش به بيژن چون بيژن از پيش سپاه ناپديد گشت ، دل گيو از اندوه سخت بردميد . پس پشيمان شد و از آن درد دل ، خون بگريست . بنگر كه اندوه درد فرزند چيست . گيو با دلى پر خون و جگرى خسته از درد ، سر به آسمان برداشت و به دادار گفت : اى كه داور گيهانى ، بايد كه به اين خستهدل بنگرى و از جان بيژن دلم را نسوزانى ، زيرا كه از اشك چشمانم پاى در گِل هستم . اى كردگار ، تو او را به من بازبخش و بد روزگار را از جانش بگردان . آنگاه گيو پهلوان ، پر از انديشه و با دلى پر خون از براى جوان ِ رفته ، در دل گفت : او را بيهوده بيآزردم . چرا آنچه كه از من خواست ، به پيشش نيآوردم ؟ اگر از هومان ، بد بسر او آيد ، ديگر زره و تيغ و كمر به چه كار من خواهد آمد ؟ از آن پس ديگر پر از درد و اندوه و خشم و با دلى آزرده و چشمى گريان خواهم ماند . پس گيو از آنجا با دلى پر درد ، بسان گَرد به پيش پسر آمد و او را گفت : از چه رو ما را اين چنين به تنگ مىآورى و چرا بجاى درنگ ، اين گونه تيزى مىكنى ؟ بدان كه در روز جنگ ، مار سياه تا هنگامى مىدمد كه نهنگ از درياى ژرف سر برآورد و درخشش ماه نيز تا هنگامى است كه خورشيد تابنده پنهان باشد . اكنون پيوسته به سوى هومان مىشتابى و سر از فرمان من مىتابى . تنها به خواست خود مىانديشى و